تبلیغات
قدمت غیرت اصالت - خاطرات گریلا
 
قدمت غیرت اصالت
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هوزان جاف
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 21 بهمن 1390 :: نویسنده : هوزان جاف

27
در ماه مارس، هنگام بهار كه طبیعت چهره تازه‌ای به خود می‌گرفت و همراه با آن نیز گریلا درپی آمادگی برای عملیات نظامی بودند. طبیعت رنگارنگ همه‌جا را شاداب كرده و كوهستانها با رنگ گلها، ‌زیبایی جذابی به خود گرفته و طبیعت زیبایی خود را نثار انسان‌هایی می‌نمود كه درپی آزادی بودند. در كوهستان‌های"گارا" باران بهار نم‌نم شروع به باریدن كرده بود. باران بهار رنگ‌ تازه‌ایی به گلها می‌داد. بهار زیبا، شادابی و طراوت خود را به زنان مبارز راه‌ آزادی می‌بخشید.
یگان ما در حال آمادگی برای عملیاتی تازه بود. گریلا در سرود و شادمانی بودند، هر كس خود را آماده نموده و در شور و هیجان انجام‌دادن عملیات بودند و از اینكه دشمن ما را محاصره نموده بود مطلع نبودیم. هر یك از رفقا سلاح خود را گرفته و به امید پیروزی شروع به جنگ نمودند. همانند باد پاییزی كه برگ درختان را بی‌امان بر زمین می‌انداخت، دشمن نیز درپی نابودی ما همانطور گلوله شلیك می‌كرد. اما رفقای ما به امید پیروزی همچنان مقاومت می‌نمودند. اكثر رفقای موجود در یگان ما جوان بودند و این جوانان از روحیه جنب‌وجوشی عظیم برخوردار بودند. هدف دشمن به شهادت رسانیدن این جوانان كرد بود ولی آنها با روحیه عظیم خویش و اعتقاد راسخ به پیروزی بی‌امان مبارزه می‌نمودند.
در میان ما رفیقی به نام نرگس، كه در جنگ بسیار چالاك بود زخمی شد. رفیق نرگس علی‌رغم اینكه زخمی شده بود با امید رسیدن به پیروزی همراه ما در میدان جنگ ماند. فرمانده آنها گفته بود لازم است سعی كنیم و تا جایی كه بتوانیم محاصره را تنگ‌تر سازیم، ولی پیش‌روی ما تپه‌ای وجود داشت كه گذشتن از آن بسیار دشوار بود اما علی‌رغم آن توانستیم از محاصره نجات یابیم. رفیقی به اسم شاهین در حین گذشتن از منطقه محاصره زخمی شد، رفقا نیز به رفیق نرگس گفتند لازم است كه شما نیز بروید. رفیق نرگس نیز علی‌رغم زخمی‌شدنش از منطقه محاصره شده دورگشته ولی در راه رفیق شاهین را دید كه به سختی مجروح شده بود.
رفیق شاهین به او گفت تو چگونه می‌توانی من را نجات دهی، رفیق نرگس نشسته و سر او را بر زانوهایش گذاشت. رفیق شاهین به او گفت: من به تو اعتماد دارم كه بتوانی خودت را نجات دهی. رفیق شاهین به لحظه شهادت نزدیك می‌شد ولی رفیق نرگس قبول نكرده و همان جا پیش رفیق شاهین ماند. بعد از زمانی كوتاه رفیق شاهین به شهادت رسید. رفیق نرگس خواست كه از آنجا دور شود ولی از زخم او خون بسیاری می‌رفت، به همین خاطر راه رفتن برای او بسیار دشوار بود و از هر سمتی بر او حمله كردند تا نرگس را اسیر بگیرند. رفیق نرگس علی‌رغم این سختی‌ها خود را به دشت همواری رساند و به تنها چیزی كه فكر می‌كرد پیروزی بود. چیزی كه رفیق نرگس را ناراحت می‌كرد این بود كه تعدادی از رفقا شهید شدند و او نتوانست كه جنازه آنها را با خود ببرد. رفیق نرگس در حین پیمودن راه در غم ‌و اندوه رفقای شهید بود. وضعیت رفیق نرگس وخیم‌تر شده بود اما او دیگر از منطقه محاصره شده دور گشته بود. جای زخم‌ها را با پارچه‌ای بست.
رفیق نرگس بعد از اینكه به جای امن رسید یكی از رفقایش را دید كه او نیز از ناحیه دست مجروح شده بود اما مجروحیت رفیق نرگس از او شدیدتر بود. رفیق نرگس با دیدن آن رفیق كه اسمش پولاد بود خیلی خوشحال شد. رفیق پولاد زخم‌های رفیق نرگس را بست و به او گفت: هر چه زودتر از اینجا دور شویم. بخاطر خون زیادی كه از رفیق نرگس می‌رفت دشمن توانست كه رد‌پای آنها را پیدا و تعقیب كند.
رفیق نرگس به رفیق پولاد می‌گوید: كه او را بگذارد و از آنجا برود اما رفیق پولاد قبول نمی‌كند. رفیق پولاد می‌گوید كه خودمان را پنهان كنیم. رفیق نرگس می‌گوید: رفیق پولاد اگر دشمن جای من را پیدا كند نارنجكی كه باقی‌مانده به روی خود منفجر می‌كنم. رفیق پولاد گفت: اگر سرم را از تنم جدا سازند نخواهم گذاشت اسیر دست آنها شوی. هر یك از آنها در جایی خود را مخفی كردند اما بدلیل تعقیب رد‌پای آنها از طرف دشمن توانستند به آنها برسند و اول رفیق پولاد را گرفتند. بدلیل تمام‌شدن فشنگ‌هایش نتوانست كه با آنها درگیر شود. بعد از اینكه رفیق پولاد به دست دشمن می‌افتد قبل از هر چیز جویای رفیق نرگس می‌شوند. رفیق پولاد نیز در جواب می‌گوید كه من تنها بودم. دشمن خونخوار نیز باشیوه‌ای وحشیانه رفیق پولاد را به شهادت می‌رساند. رفیق نرگس نیز بعد از دیدن آن صحنه و اینكه خون زیادی از او رفته بود بی‌هوش می‌شود.
گروهی از رفقا برای بردن رفقای مجروح و شهید می‌آیند. جنازه رفیق نرگس را پیدا می‌كنند و از طرفی هم نمی‌دانستند كه دشمن برای آنها كمین گذاشته است. همینكه رفقا خواستند جنازه رفیق نرگس را ببرند، دشمن شروع به شلیك كردن نمود. رفقا جنازه رفیق پولاد را پیدا نكردند و تنها توانستند جنازه رفیق را با خود ببرند.
قبل از تاریك شدن هوا رفقا جنازه رفیق نرگس را به مزار شهیدان رساندند. رفقا مراسم نظامی تشكیل دادند و رفتند تا جنازه رفیق نرگس را بیاورند و دیدند كه رفیق نرگس رفیق شاهین و رفیق پولاد را صدا می‌زند. رفقا باور نمی‌كردند كه رفیق نرگس زنده باشد. اما این یك واقعیت بود.
یكی از رفقا فریاد زد و گفت: مراسم نظامی را منحل كنید رفیق نرگس شهید نشده با عجله بروید و دكتر بیاورید. بعد از اینكه دكتر آمد گفت كه رفیق نرگس شهید نشده ولی به دلیل اینكه خون زیادی از او رفته لازم است كه هر چه زودتر معالجه شود. بعد از مدتی كه وضعیت رفیق نرگس روبه بهبودی رفت. رفقا هر چند گاهی او را سوار بر اسب كرده و بر سر مزارش می‌بردند. رفیق نرگس نیز بر سر مزار خود نشسته و رفیق شاهین و پولاد را صدا می‌زد و با خود می‌گفت كه شما شهید نشده‌اید.
این یك واقعیت است كه قهرمانان زیادی به تاریخ پیوسته‌اند و به درجه شهادت نائل گشته‌اند اما خاطرات هیچگاه از یاد برده نخواهد شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :